چگونه در مورد آن با دیگران صحبت می کنم


توسط بیانکا پالمیسانو، همانطور که به هوپ کریستول گفته شده است

من در مورد معنای معلول بودن چه با دوستانم و چه در محل کار زیاد صحبت می کنم. بنابراین صحبت در مورد افسردگی بسیار رایج است.

من یک ناتوانی جسمی دارم: یک اختلال طیف حرکت بیش از حد. این بدان معناست که برخی از مفاصل من از محدوده حرکتی نرمال خم می شوند و من با درد مزمن زندگی می کنم. اما من همچنین بیماری روانی خود را – اختلال افسردگی اساسی (MDD) – یک ناتوانی می دانم و در مورد آن به عنوان یک ناتوانی صحبت می کنم.

من فکر می کنم همبستگی با این جامعه مهم است. ما از یکدیگر حمایت می کنیم و زمانی که در کنار هم هستیم از حقوق معلولیت بهتر دفاع می کنیم.

افسردگی در محل کار

فکر نمی‌کنم افسردگی چیزی است که باید در حین کار پنهانش کنید. این چیزی برای شرمساری نیست و توسط قانون آمریکایی‌های دارای معلولیت محافظت می‌شود، که به شما این حق را می‌دهد که درخواست اقامت‌های خاصی داشته باشید. اما من درک می کنم که چرا برخی از مردم به اندازه من باز نیستند. فقط یک بار بود که متأسفانه صراحتا در مورد افسردگی من خوب پیش نمی رفت.

من شغلی داشتم که واقعاً طاقت فرسا بود و برخی روابط کاری پرتنش شروع به حملات پانیک به من کرد. وقتی از من خواستم که 2 روز در هفته در خانه کار کنم، فقط برای اینکه به خودم فضایی بدهم تا کارها را دور از آن عوامل استرس زا انجام دهم، متوجه شدم که میله بالایی برای اثبات نیازم وجود دارد.

درمانگرم نامه ای نوشت، اما این کافی نبود. من باید مدرکی از یک پزشک ارائه می‌دادم و جایی برای مراجعه نداشتم. در آن زمان، من برای افسردگی خود دارو مصرف نمی کردم.

درخواست من رد شد و چند هفته بعد به دلایل مختلف مرا رها کردند.

داشتن شغلی که با یک تیم حمایتی مناسب باشد، تفاوت را ایجاد می کند. من اخیراً پرستار پزشکی قانونی شدم و روز گذشته رئیسم از من در مورد گرفتن چند شیفت شب پرسید.

خواب یک نیاز بزرگ برای عملکرد خوب من است. من نمی توانم شیفت شب کار کنم. من با زود بیدار شدن هم مشکل دارم. اینها مسائل فیزیکی هستند، نه ترجیحات سبک زندگی. خستگی و مشکل در زمان بیدار شدن زودهنگام از علائم معمول اختلال افسردگی اساسی است.

گفتم: «از انجام این کار خوشحالم، اما به دلیل افسردگی و خستگی مزمن روز بعد نمی‌توانم کار کنم.» رئیس من خیلی خوب بود.

دور ریختن ایده «تابو»

صحبت کردن در مورد افسردگی از نظر اجتماعی هرگز شبیه یک افشاگری نبوده است. همیشه فقط بخشی از گفتگو بوده است. من و دوستانم در مورد احساسمان، از روزهای خوب و روزهای بدمان صحبت می کنیم و افسردگی من همه اینها را نشان می دهد. فکر می کنم کمک می کند که بسیاری از دوستانم نیز بیماری روانی داشته باشند یا به نوعی معلول باشند. در حال حاضر یک تفاهم در محل وجود دارد.

اما در شبکه های اجتماعی نیز در مورد افسردگی خود زیاد صحبت می کنم. یکی از دلایل اصلی کمک به عادی سازی آن است، به ویژه برای افرادی که زندگی آنها در قالب یک قالب ساده و استاندارد قرار می گیرد.

مال من اینطور نیست. من به عنوان غیر باینری و عجیب و غریب شناخته می شوم، بنابراین انتظار نمی رود که در آن قالب خاص قرار بگیرم. برای کسانی که چنین هستند، می‌خواهم بدانند که اگر با احساس افسردگی دست و پنجه نرم می‌کنند، من فردی امن برای صحبت هستم. می خواهم بدانند افسردگی چیز بدی نیست.

همچنین وظیفه من این است که در مورد بسیاری از موضوعات “تابو” صحبت کنم — و به دیگران کمک کنم تا راحت در مورد آنها صحبت کنند. [In addition to being a registered nurse,] من یک مربی بهداشت و صاحب مشاوره سلامت صمیمی هستم. ما متخصصان و سازمان‌های مراقبت‌های بهداشتی را آموزش می‌دهیم تا مسائل مربوط به سلامت جنسی را که نیاز به مراقبت ویژه دارند، مانند مسائل دگرباشان جنسی، مشکلات عملکرد جنسی، و بقای تجاوز جنسی، درک و بررسی کنند. خیلی وقت ها درباره چیزهایی صحبت می کنم که برای برخی افراد ناراحت کننده است، اما باید در مورد آنها صحبت کنیم.

من دارای امتیاز هستم، بنابراین آن را به جلو پرداخت می کنم

از اینکه در جایی که زندگی می کنم و جامعه ای که دارم را دارم بسیار سپاسگزارم. فکر می کنم این بخش بزرگی از چیزی است که به من قدرت و انعطاف پذیری من می دهد.

من گاهی اوقات عصبی می شوم که تشخیص خود را با افراد جدید به اشتراک بگذارم یا زمانی که به کمک نیاز دارم تماس بگیرم. آسیب پذیر بودن می تواند ترسناک باشد. اما به خودم یادآوری می کنم که من سزاوار همان مهربانی و مراقبتی هستم که به دیگران می کنم. و من نمی توانم آن را دریافت کنم مگر اینکه باز باشم و درخواست کمک کنم.

ظاهر من یکی دیگر از عوامل مهم برای صحبت در مورد این موضوعات است. من سفید هستم، 5 فوت 3، من یک صورت بچه و امتیاز لاغر دارم. بدن من ترسناک به نظر نمی رسد، بنابراین تفاوت من آنقدرها هم خطرناک نیست. خطرات من برای بیرون آمدن متفاوت از این است که من یک فرد رنگین پوست، اضافه وزن یا به شکل دیگری در حاشیه باشم. به عنوان مثال، خطر برای برخی از رنگین پوستان بیشتر است تا با بیماری روانی شناسایی شوند و در مورد آن صراحتاً صحبت کنند. من می توانم برچسب های زیادی به خودم بزنم که آنها نمی توانند.

به هر حال این برچسب نیست که مهم است. به عنوان یک دوست و یک پرستار، من معتقدم که شما می توانید خود را هر چیزی که می خواهید بنامید. من فقط می خواهم مطمئن شوم که مراقبتی را که نیاز دارید دریافت می کنید. من می خواهم مطمئن شوم که خوب هستید، در امنیت هستید و با بهترین زندگی که می توانید زندگی می کنید. و من فکر می کنم که مردم با آن همذات پنداری می کنند، چه برچسب یا نه.

اینها ممکن است کلماتی باشند که فرد برای دریافت حمایت حرفه ای، یا رفتن به داروها، یا جستجوی ساختارهای حمایتی بهتر و کمتر سمی – شاید ورزش، مذهب، دوستان، باید بشنود. مردم علاوه بر سیستم پزشکی سنتی ما، به روش‌های مختلفی از مراقبت‌های بهداشت روانی برخوردار می‌شوند. امیدوارم این رویکرد، آن دیدگاه سلامت روان و افسردگی، با افرادی که با آنها صحبت می کنم، طنین انداز شود.



منبع